|
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که تنش بوي گلهاي سرخ را ميدهد،
به او که با جادوي کلامش زيباترين لغات را شناختم،
به او که لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ است،
به او که نگاهش به گرمييه آفتاب و لبانش به سرخيه شقايق ودلش به زلالييه باران است،
به او که براي من مينويسد،
مينويسد از باران، از شبنم، از گرماي عشق و ...
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نورو شعرو ترانه برد،
و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد.
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که صداي پايش را ميشنوم،
به او که لحن کلامش را ميشناسم،
به او که عمق نگاهش را ميفهمم،
به او که .....
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که گل هميشه بهارمن است،
به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است......

پاييز هم بي سر و صدا از راه رسيد شايد چون صداي کلاغها رو نمي شنوم کلاغها کجاييد ؟؟؟ يک ماه پيش صبح که ميشد با صداي شماها بيدار ميشدم ولي حالا چرا نيستيد ؟؟؟ کلاغها کجاييد ؟؟؟
برگها ميخواهند خداحافظي کنند !!! برگها هنوز سبزند !!! برگها منتظرند برگها ميخواهند زرد بشند قهوه اي و نارنجي بشند !!! برگها منتظرند با توچقدر دورم و چه فاصله اي تحمل جدايمان را دارد؟
اين تحمل كدامين پنجر است كه پرتو تو را تاب نمي آورد؟ من از كجا با غريبانه ماندم؟ ديگر هيچ پرسشي رابه اندازه چشمانم دوخته به تو پاسخي نخواهم داد...
|