|
کشیدم و ... تو نیامدی وای که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این پنجره ها نیامدی تا ببینی که بی تو چه تنهایم نیامدی که شاید وجدانت راحت بماند تا یادت نیاید که چه قولها دادی و چه قسم ها خورده بودی نیامدی تا نشنوی تمام وجودم فریاد میزند بی معرفت ترین دوست دنیا هستی تا یادت نیاید که روزگاری من تمام دنیات بودم اما تمام اینها باعث نخواهد شد تا تقدیر فراموش کند بی مهری ات را من شاید بتوانم باز هم سکوت کنم اما مطمئنم روزگار و بازیهایش نه نگرانم نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد تو مرا فراموش خواهی کرد من منتظر شکستنت نیستم نفرین هم نمیکنم اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی اینجا همیشه سرد است همیشه همیشه حالم خوب نیست اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد بی من بمان تجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی بخند به همه بگو که شادی ولی من که میدانم میترسم برای روزهایی که میایند برای تو چهارشنبه که بیاید اولین سالیست که تولدت را تبریک نمیگویم هفت روز بعدش که بازهم چهارشنبه است و اولین اسفندی است که نیستی تا تولدم را تبریک بگویی بهار که بیاید دیگر همه اولین بی تو بودن ها را یکبار تجربه کرده ام اولین عید اولین باران بهاری اولین تابستان میبینی باور کردنش سخت است اما باور باید کرد بخند شاد باش برای دلی که شکستی برای حریم حرمتی که زیر پا گذاشتی اسم تو صورت تو و یاد تو تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده؟

|