|
کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛ کاش بودی و مثل گذشته به من امید
میدادی.... مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت
درمان میکردی.... همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای
و دیگر بر زبان نمی آوری.... اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را .....!
دوستت دارم عزیزم... زندگی بدون تو همین است .... دلتنگی ؛ غم ؛ غصه ؛
گریه ! زندگی بدون تو همین است .... یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در
دل! همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود
اینک یک ویرانه شده ؛ که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی
یک قاب شکسته از عکس تو و یک دنیا دلتنگی است......
دلم بدجور گرفته است ؛ دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام
نمی شود! چشمانم از من شاکی اند ؛
قلبم مرا نفرین میکند و دستانم تشنه گرفتن دستان مهربان تو اند

برای تو می نويسم. براۍ تو كه با طو فانی آمدی و ... با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند، و لی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود...طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد. بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن
قشنگ بود... نميدانی چه حس قشنگيست با بالهايی كه مال خودت نيست پرواز كنی، بپری، بالا بروی. تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم
حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد. تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم. چه شبهای قشنگی بود...
ولی چقدر كوتاه بود. براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد، بارانی شدم. اما نبودی ... جاۍ خاليت را حس ميكردم.
به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی:" گاهی از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.
ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم. شايد همان جاده بۍ انتهايی كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم. جاده ای كه مقصدی ندارد.
فقط مۍ روی، مۍ روی، مۍروی...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است. ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد.
صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام. مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.
كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..."

|