|
صداي خش خش برگاي خزوني توي گوشم ناله مي كرد
آسمون بغضشو تو پرده ي ابراي سياهش پاره مي كرد
رعد و برق نگاه شهرو با صداش خواب زده مي كرد
زمين از اين همه سنگيني بار به روي شونه اش گله مي كرد
همچنان پاي پياده فارغ از صداي خشم آسموني
بي خيال از ناله ها و گله هاي برگاي زرد خزوني
جاده هاي بي كسي رو گم مي كردم آروم آروم
تن غربت رو مي شستم زير قطره هاي بارون
من به ياد عطر بارون زده ي گلاي پونه
مي كشيدم پاي خستمو تو جاده به هواي بوي خونه
وقتي كه صداي خونه منو تا آخر جاده مي كشونه
اين سرابه توي جاده كه چشامو مي پوشونه

وقتی بیایی از دریا برایت می گویم که به امید آمدنت چگونه شب را به سحر می رساند از غربت قناری هایی برایت می گویم که بی تو نای خواندن نداشتن وقتی بیایی به تو می گویم که واژه نامه زندگییم پر شده از چشم انتظاری متن زندگییم پر شده از حدیث آبی آمدنت وقتی بیایی به تو می گویم که تنها عشق به آمدنت دلم را زنده نگه داشته نذر کرده ام وقتی آمدی از زنبق ها گردنبندی بسازم و شهر را زیر حریر سبز خیال بپوشانم و دنیا را سرشاراز صداقت قناری ها سازم و با تو از تمام با تو بودن ها سخن بگویم و برای آمدنت نذر کرده ام... *خدا کند که بیایی*
   
|