|
پلکانی گذاشتم تا به خدا برسم.... اما نیمه ی راه افتادم....
دوباره راهم را آغاز کردم.... باز افتادم
چند بار این کار را تکرار کردم اما افتادم
آخر فریاد زدم و گفتم:
خدایا من می خواهم به تو برسم چرا این چنین میکنی؟
خدا گفت می خواهم ببینم تا چه حد مرا دوست داری؟....
گفتم: چگونه؟.... گفت: آنقدر تورا به زمین انداختم تا تو اعتراض کنی
و هر وقت تو این چنین کردی فهمیدم
که تو همانقدر مرا دوست داری....
گفتم: نه خدا اینگونه نیست...گفت: هست...
چون اگر مرا دوست داشتی هر چقدر هم می افتادی
باز به خاطر من و عشق من هیچ نمی گفتی...
خدایا کمکم کن تا به تو برسم
امید دارم به روزی که خداحافظی ات با کوله ای از بغض راهی دهکده ی عشق شود به شرطی که در دو راهی جاده هایش نشکند.
امید دارم به روزی که خداحافظی ات با ابری از اشک راهی اسمان اسیر عشق شود به شرطی که در دلت خشک نشود.
امید دارم به روزی که خداحافظی ات با سخنی از عشق احساس سکوت راهی گنجه ی اسرارمان شود به شرطی که مبادا در راه سر از عشق دیگری در اورد ...

|